
![]()
زندگي گفت که آخر چه بود حاصــل من
عشق فـرمـود تا چه بگويـــد اين دل من
عقل ناليد کجا حل شود اين مشکل من
مرگ خنـــــديد در اين خانه ويـــــرانه من
تنها بازماندهي يك كشتي شكسته به جزيره ي
كوچك خالي از سكنه اي افتاد.او با دلي لرزان دعا
كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به
دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي
آمد.سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از
تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان
بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن
نگه دارد.اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون
رفته بود'''''''''''''''' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه
اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي
آسمان ميرود.متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده
و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و
اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور
راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"صبح روز بعد
با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از
خواب پريد.كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد
خسته '''''''''''''''' از نجات دهندگانش پرسيد:"شما
ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"آنها جواب
دادند:" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي
شديم."وقتي اوضاع خراب مي شود'''''''''''''''' نا
اميد شدن آسان است.ولي ما نبايد دلمان را ببازيم
'''''''''''''''' چون حتي در ميان درد و رنج ''''''''''''''''
دست خدا در كار زندگي مان است.پس به ياد
داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و
خاكستر شد '''''''''''''''' ممكن است دود هاي
برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي
خدا را به كمك مي خواند.
مردي در يک بازارچه مشغول فروش تعدادي ليوان بود. يک زن به او نزديک شده و به اجناس
او نگاهي انداخت. برخـــي از قطعات بدون نقشه بوده و تعدادي ديگر با ظرافت تمام نقاشي شده
بود. زن قيمت آنها را پرسيده و با شگفتي متوجه شد که بهائي يکسان دارند.
او پرسيد:
ـ چگونه ممکن است کــه ليوان نقاشي شده و يک ليوان ساده قيمتي يکسان دارند؟ بـه چـه خـاطـر
براي کاري که زحمت بيشتري کشيده و زمان بيشتري صرف کرده ايد برابر پول مي گيريد؟
مرد فروشنده پاسخ داد:
ـ من يک هنرمند هستم. مي توانم به خاطر ليواني که ساخته ام از شما پول بگيرم، اما به خـاطــر
زيبائي خير.
زيبائي مجاني است
قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود
خار هم كمتر نبود از گل، بسا گل تر بود
قرن ما شاعر اگر داشت كه كبوتر با كبوتر باز با باز، نبود شعار پرواز
واي بر ما كه تصور كرديم عشق را بايد كشت
در چنين قرني كه دانش حاكم است
عشق را از صحنه دور انداختن ديوانگي است، درماندگي است، شرمندگي است
قرن، قرن آتش نيست
قرن يك هواي تازه است
فكرها را شست و شويي لازم است
گم شديم گر در ميان خويشتن، جست و جويي لازم است
نازنين ها از سياهي تا سفيدي را سفر بايد كنيم ...
در شبان غم تنهايي خويش ،
عابد چشم سخنگوي توام.
من در اين تاريکي،
من در اين تيره شب جان فرسا،
زائر ظلمت گيسوي توام.
گيسوان تو پريشان تر از انديشه ي من ،
گيسوان تو شب بي پايان.
جنگل عطر آلود .
شکل گيسوي تو ،
موج درياي خيال.
کاش با زورق انديشه شبي ،
از شط گيسوي مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم.
کاش بر اين شط مواج سياه،
همه عمر سفر مي کردم.....

پس از یک نفس عمیق با اندیشه هایم به دنیای تنهایی ام سفری خواهم کرد آنجا که به هیچ کس
در نیافته است این امنیت ها چگونه بوجود آمده اند.
امشب تمامی حکایت ها سفرها در من نقش بسته اند و هر یکی پس از دیگری مرا به سوی خویش
می کشانند و من غریبانه با تمام تمناهای ماندن هر یک به یک آنها را در آغوش سبزم می نشانم
تمام وجود خستگی های من بوی رفتن میدهد بوی بیقراری همه دیار برای من تنها بیابان عطش
است. عطش عشق من خاموش نگردد هرگز .
حالا همه دوبیتی ها اینجا نشسته اند و من حس میکنم تنهاترینم هیچ طلوعی کنار من نمی ماند
خانزاده از کوچه درویشی ما نمی گذرد هیچ نجوایی نیست که با شبهای سکوت من عاشقانه بماند
و من در اندوهم پی سکوت سکوت آن روزها همراه من بود و من محکوم به همنشینی با او بودم
هنوز احساس می کنم سخنان سالیانه من در سینه ام سنگینی می کند فقط با تخیلاتم در تنهاییم
سرگرم بایگانی بعضی ها هستم .
ذهن خسته من هر لحظه فریاد سر می دهد نا کجا آباد کجاست؟ ولی به آنجا می روم به دعوت ذهن
معشوقم تو هرگز مرا درک نخواهی کرد که من درختی بی بارم . تو هرگز با من دوام نخواهی آورد.
من دلم می خواهد رنگ را بردارم روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم....