تبليغاتX
رد پای عشق
فکر می کنی زندگی چیست ؟
                            یک خوشبختی ؟
                                        یک دایره که دور تا دورش پرچین است  ؟
                                                                       
زندگی یک تکرار
تکرار حرف های من و تو
                           و تکرار اعمال من و تو 
                           و زندگی می تواند حتی یک تکرار پر از تکرار باشد
 
من در انتظار بهار بسر نمی برم
مرا از زمستان ترسی نیست
خزان در من خلاصه می شود
مرگ در کنار نام من به خواب می رود
 
در زیر فریاد شهر
                پوستم ترک خورده است
 
تنم برای به خاک خفتن زنده است
زمان برای من معنی نخواهد داشت
زمان برای کسی که سال های مقدس را دیده است
                                               یعنی درد
 
چنار  کنار  بیشه ی دلهره ی یک آدم
بلندی اش به حد آسمان رسیده است
 
عبور خواهم کرد
از لابه لای این امواج سهمناک
 
من از سکوت
               از 
               این موج های پایکوبه های غربت وحشی
                         این دشنه ها
              این مرگ ها
                       حتی کلام نسنجیده ی زاغ ها
یا تکه لاشه ای که لاشخور بر آن نشسته است
                                                        هرگز ترس نخواهم داشت
 
باور برای آن مترسک زیبای باغ بود
من از چه در باور فرو روم ... ؟
 
بگذار تا ترانه های من
                          تنها برای من بمانند و
                                                     بس
من لرزه های زبانم را تقدیم کرده ام
                                 تنها برای آن کسی که لایق است



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 14:16 توسط ..:: آرزو ::..




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:38 توسط ..:: آرزو ::..




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:19 توسط ..:: آرزو ::..

مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد: " توله های فروشی ".
 چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد و از او خواست تا توله ها را به او نشان دهد.
 مغازه دار سوت زد و با صدای سوت او، یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپ های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند. پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می رفت.
 پسر کوچولو توله سگ لنگ را نشان داد و گفت: " اون توله هه چشه؟" مغازه دشار توضیح داد که آن توله از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود: اون توله زنده خواهد ماند، اما تا آخر عمرش همون جوری خواهد لنگید.
 پسر کوچولو گفت: من همونو می خوام
 مغازه دار موافقت نکرد، اما پسر کوچولو پاچه شلوارش را بالا زد و پای چپش را که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود، به مغازه دار نشان داد و گفت: من خودم نمی تونم خوب بدوم ، این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو خوب درک کنه!




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:12 توسط ..:: آرزو ::..

اي که دور از من و ياد مني
با خبر باش که دنياي مني
شاديت شادي من
غصه ات غصه ي من
قلب من خانه تو
خانه ات قبله ي من

      

زندگي گفت که آخر چه بود حاصــل من
عشق فـرمـود تا چه بگويـــد اين دل من
عقل ناليد کجا حل شود اين مشکل من
مرگ خنـــــديد در اين خانه ويـــــرانه من




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:1 توسط ..:: آرزو ::..

 

 تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي

كوچك خالي از سكنه اي افتاد.او با دلي لرزان دعا

كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به

دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي 

 آمد.سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از

تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان

بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن

نگه دارد.اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون

رفته بود'''''''''''''''' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه

اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي

آسمان ميرود.متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده

و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و

اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور

راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"صبح روز بعد

با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از

خواب پريد.كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد

خسته '''''''''''''''' از نجات دهندگانش پرسيد:"شما

ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"آنها جواب

دادند:" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي

شديم."وقتي اوضاع خراب مي شود'''''''''''''''' نا

اميد شدن آسان است.ولي ما نبايد دلمان را ببازيم

'''''''''''''''' چون حتي در ميان درد و رنج ''''''''''''''''

دست خدا در كار زندگي مان است.پس به ياد

داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و

خاكستر شد '''''''''''''''' ممكن است دود هاي

برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي

خدا را به كمك مي خواند.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 22:58 توسط ..:: آرزو ::..

 

مردي در يک بازارچه مشغول فروش تعدادي ليوان بود. يک زن به او نزديک شده و به اجناس

او نگاهي انداخت. برخـــي از قطعات بدون نقشه بوده و تعدادي ديگر با ظرافت تمام نقاشي شده

بود. زن قيمت آنها را پرسيده و با شگفتي متوجه شد که بهائي يکسان دارند.

او پرسيد:

ـ چگونه ممکن است کــه ليوان نقاشي شده و يک ليوان ساده قيمتي يکسان دارند؟ بـه چـه خـاطـر

براي کاري که زحمت بيشتري کشيده و زمان بيشتري صرف کرده ايد برابر پول مي گيريد؟

مرد فروشنده پاسخ داد:

ـ من يک هنرمند هستم. مي توانم به خاطر ليواني که ساخته ام از شما پول بگيرم، اما به خـاطــر

زيبائي خير.

 زيبائي مجاني است




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 22:43 توسط ..:: آرزو ::..




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 16:1 توسط ..:: آرزو ::..

 

 قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود
خار هم كمتر نبود از گل، بسا گل تر بود
قرن ما شاعر اگر داشت كه كبوتر با كبوتر باز با باز، نبود شعار پرواز
واي بر ما كه تصور كرديم عشق را بايد كشت
در چنين قرني كه دانش حاكم است
عشق را از صحنه دور انداختن ديوانگي است، درماندگي است، شرمندگي است
قرن، قرن آتش نيست
قرن يك هواي تازه است
فكرها را شست و شويي لازم است
گم شديم گر در ميان خويشتن، جست و جويي لازم است
نازنين ها از سياهي تا سفيدي را سفر بايد كنيم ...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 15:32 توسط ..:: آرزو ::..

در شبان غم تنهايي خويش ،
عابد چشم سخنگوي توام.
من در اين تاريکي،
من در اين تيره شب جان فرسا،
زائر ظلمت گيسوي توام.
گيسوان تو پريشان تر از انديشه ي من ،
گيسوان تو شب بي پايان.
جنگل عطر آلود .
شکل گيسوي تو ،
موج درياي خيال.
کاش با زورق انديشه شبي ،
از شط گيسوي مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم.
کاش بر اين شط مواج سياه،
همه عمر سفر مي کردم.....




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 15:33 توسط ..:: آرزو ::..

 
 
گاهي كه دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
مـــ-ن هنــوز تورا دارم



لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 23:45 توسط ..:: آرزو ::..

 یک هزارم ثانیه مانده بود

شاید یک پلک بهم زدن

یک ان تا باختن تو

باختنت در یک بازی پر هراس

با خودم

با تو

با عشقت

انزمان که خود را باخته دیدم

سردرگم بی پناه مضطرب

دیگر نه بدنبال یک راه

بدنبال یک رفته یا یک بازگشته

همان که همه میدانند

همه او را می شناسند

و دستها چه اسان دامنش را به چنگ می اورند در تنگنا

من موفق شدم

لحظه ای بدست اوردم تا عمری بمانم

تا بمانم برای تو

برای پرستیدنت

مگر نگفتم تو افرینشی هستی تا من عبادت کنم

زیارت نمی دانستم

پرستشم اموختی

به گرد کعبه عشق طوافم دادی

خدا هم میداند که می پرستمت

او فقط میخندد

خدا همیشه میخندد

او خود تو را بر قلبم نازل کرد

تا بندگیم بیاموزد

من اموختم تا بمانم برای تو

برای پرستیدنت




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 20:33 توسط ..:: آرزو ::..

 

پس از یک نفس عمیق با اندیشه هایم به دنیای تنهایی ام سفری خواهم کرد آنجا که به هیچ کس
در نیافته است این امنیت ها چگونه بوجود آمده اند.
امشب تمامی حکایت ها سفرها در من نقش بسته اند و هر یکی پس از دیگری مرا به سوی خویش
می کشانند و من غریبانه با تمام تمناهای ماندن هر یک به یک آنها را در آغوش سبزم می نشانم
تمام وجود خستگی های من بوی رفتن میدهد بوی بیقراری همه دیار برای من تنها بیابان عطش
است. عطش عشق من خاموش نگردد هرگز .
حالا همه دوبیتی ها اینجا نشسته اند و من حس میکنم تنهاترینم هیچ طلوعی کنار من نمی ماند
خانزاده از کوچه درویشی ما نمی گذرد هیچ نجوایی نیست که با شبهای سکوت من عاشقانه بماند
و من در اندوهم پی سکوت سکوت آن روزها همراه من بود و من محکوم به همنشینی با او بودم
هنوز احساس می کنم سخنان سالیانه من در سینه ام سنگینی می کند فقط با تخیلاتم در تنهاییم
سرگرم بایگانی بعضی ها هستم .
ذهن خسته من هر لحظه فریاد سر می دهد نا کجا آباد کجاست؟ ولی به آنجا می روم به دعوت ذهن
معشوقم تو هرگز مرا درک نخواهی کرد که من درختی بی بارم . تو هرگز با من دوام نخواهی آورد.
من دلم می خواهد رنگ را بردارم روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم....





لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 17:41 توسط ..:: آرزو ::..

زيبايي گل و غنچه ها به خاطر اينه که خود را هيچ وقت تبليغ نمي کنند.

زيبايي رفتار ما، از شيوايي گفتار ما بسيار رساتر سخن مي گويد.

زيبايي سيرت، زشتي صورت را جبران مي کند، ولي زيبايي صورت، زشتي سيرت را جبران نمي کند.

زيبا رويان، شيرين ترين لحظات خود را در کنار آيينه هاي خود مي گذرانند.

زيبايي گل هميشه تيزي خارش را جبران مي کند.

زيبايي صورت به تبي بند است

زيبايي سيرت به دروغي بند است

زيبايي طبيعت به خاطر اينه که همه چيزش معلومه هيچ چيز مخفي از کسي نداره .

زيبايي کوير به خاطر اينه صاف و ساده است مثل کف دست .

زيبايي شب به اين خاطره که همه چيزو در خودش پنهان ميکنه

زيبايي شب به اين خاطره که هر کسي که به آسمون نگاه ميکنه فکر ميکنه يه ستاره تو آسمون داره براي همين

احساس غرور ميکنه و با خودش ميگه تو اين دنيا منم يه صاحب چيزي هستم که مال خودمه

زيبايي شب به خاطر اينه که اشکهاي پنهون تو دل شب رو کسي نمي بينه

زيبايي شب به خاطر اينه که شب هميشه با سکوت همراهه و سکوت هم هميشه سرشار از ناگفته هاست .........

زيبايي شب به خاطر اينه که وقتت مال خودته نه کس ديگه ميتوني تا صبح با خواب بگذروني يا تا صبح با عزيزي به صحبت کردن بگذروني .

زيبايي روز چطوره به نظر شما

زيبايي روز به صبح دل انگيزشه که وقتي نفس ميکشي تا اعماق وجودت هواي تازه ميره و سرشار از انرژي ميشي

زيبايي صبح به اين خاطره که ميتوني تصور کني همه چيز از اول شروع کني و فکر کني زندگي جديدي رو شروع کردي

زيبايي روزم در کنار زيبايي شب قشنگه اما و هزار تا اماي ديگه ............................



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 14:27 توسط ..:: آرزو ::..

شعر يعني با افق يک دل شدن
يا لباسي از شقايق دوختن
شعر يعني با وجود خستگي
بر سر پروانه دل سوختن
شعر يعني سري از اسرار عشق
شعر يعني يک ستاره داشتن
شعر يعني يک نگاه خسته را
از کوير گونه اي برداشتن
شعر يعني داستاني نا تمام
شعر يعني جاده اي بي انتها
شعر يعني گفتن از احساس موج
در کنار حسرت پروانه ها
شعر يعني آه سرخ لاله ها
شعر يعني حرف پنهان در نگاه
شعر يعني ترجمان يک نفس
عمق سايه روشن دشت پگاه
شعر يعني يک زلال بي دريغ
شعر يعني راز قلب يک صدف
شعر يعني درد دلهاي نسيم
حرفي از تنهايي سبز علف
شعر يعني تاب خوردن روي موج
در کنار برکه ساحل ساختن
شعر يعني هديه اس از آسمان
بهر ياسي بي نوا انداختن
شعر يعني فصلي از سال نگاه
شعر يعني عاشقانه زيستن
شعر يعني پولکي از عشق را
روي دامان کويري ريختن
شعر يعني حس يک پرواز محض
در ميان آسمان پيدا شدن
شعر يعني در حصار زندگي
غرث در گلواژه رويا شدن
شعر يعني قصه يک آرزو
شعر يعني ابتداي يک غروب
شعر يعني تکه اي از آسمان
شعر يعني وصف يک انسان خوب
شعر يعني قلعه اي از جنس عشق
کم کنم از واژه و حرف و سخن
شعر يعني حرف قلبي سرخ و پک
نه عبوري ساده چون اشعار من



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 14:25 توسط ..:: آرزو ::..

JavaScript Codes
JavaScript Codes اين صفحه را خانگی صفحه ی خانگی خود کنيد